عاقبت از تن ما هیچ به جا می ماند / همه همرنگ فنائیم خدا می ماند
توی خیابون ، یک ردیف از سنگفرش های پیاده رو انتخاب کرده و دارم بدون درجا زدم از روی حتی یک دونه از اونا ، راه میرم و سر به زیر دارم ! این یک خط صاف و مستقیم رو میخوام تا آخر برم ! بعضی سنگفرش ها شکسته هستن ! یا چند تا درمیون ، یا چند تا پشت سر هم ! اما من ازشون نمی پرم !!! از روشون رد میشم !!!! بعضی براق تر و بعضی رنگ پریده تر هستن ! اما من ازشون نمی پرم !!! از روشون رد میشم !!!! بعضی هاشونم لق شدن که از اونا هم نمی پرم !!! از روشون رد میشم !!! توی ذهنم دارم با خودم میگم : این ردیف سنگفرش مثل مسیر زندگی منه !!!! سختی و راحتی !!! ناامیدی و امیدواری !!! هم و غم !!! شکست و پیروزی !!! پیچ و خم !!! و من از روی همه ی اینها رد میشن و نمی پرم !!!! سخت ذهنم مشغول این فکرا بود و توجهی به اطرافم نداشتم !!! به این که شاید رهگذاری دیگه به ای فکر کنن من دیوانه هستم !!! من داشتم مسیر زندگیمو به سنگفرش های پیاده رو تشبیه می کردم و برام مهم نبود که دیگران چی فکر میکنن؟!!! از روی تک تکشون رد میشدم و نمی پریدم و از دید سایر عابرا کاری عجیب و دور از ذهن بود! اما برای من مهم نبود ! چیزی که برای من مهم بود فقط و فقط استفاده از تمام نشانه های خدا برای درک بهتر و بهتر زندگیم بود !!!!!! و به این فکر می کردم که حتما بهلول هم مثل من براش نگاه دیگران معنا نداشته !!! آیا من اشتباه می کنم ؟؟؟ آیا مهمه که دیگران به دید یک دیوانه نگاهت کنن ؟؟؟ چرا ؟؟؟ کلاسمون پایین میاد ؟؟؟ ممکنه خواستگارا بپرن ؟؟؟ ممکنه دوست دختر یا دوست پسرمون ببینه ؟؟؟ آیا واقعا زشت هست که از کوچکترین نشانه ، بهانه ای بسازیم برای
برچسب:
نویسنده: سلمان